تبلیغات
نوای کوهستان - سیمای تابناک میرمسجدی خان کوهستانی
 
نوای کوهستان
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : habib kohistani
نویسندگان
نظرسنجی
افغانستان در چه نوع نظامی عدالت وصلح را تمثل خواهد کرد







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
.

com/pivot?cy=lt&at=un&id=1297036692710289920&map=F" target="_blank">

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


onary code Bahar-20.com -->

كد تقویم

Best Cod Music


 

بخش دوم

تصویر مرکزی "جنگنامه" سیمای شجاع میرمسجدی خان مجاهد نامدار کوهستان را درقاب میگیرد و ابعاد گونه گون شخصیت بزرگ او را می نمایاند. منش های زرمجویانه، رادمردی ها، سلوک های سیاسی و نظامی، سلحشوری و مقاومت و پایداری بی نظیر در برابر استعمار انگلیس به نحوی شایسته یی ترسیم می کند.

وزان بعد میرمسجدی کامگار

ابا نیز محمد شهء (1) نامدار

درآنچا که بود شان هیمشه قرار

سکونت به نزدیکی چاریکار

بگفتند کین جایگه بهر جنگ

نباشد سزاوار خیل فرنگ

نباشیم زین پس درین جایگاه

که گردد همی کار برما تباه

بباشد یکی قلعه از بهر جنگ

بکوشیم چندی به خیل فرنگ

یکی قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کنار

پسندیدند آخر همه سرکشان

که آنجا بود موضع دل کشان

وز آن بعد آن مردم نامجو

سوی جلگهء خضری بکردند رو

همی رفت آن مسجدی نامدار

بهمراه پسر با برادر چهارشنبه

زمانی که دشمن به چاریکار حمله میکند، میر مسجدی و یاران ازآن آنجا عقب کشیده اندو بجلگهء خضری کنار سنگر گرفته اند. و "برنس" (2) وضع را که در می یابد، دستور میدهد تا قلعهء میرمسجدی را ویران کنند:

پس آنگاه بفرمود آن بد نژاد

به لشکر که یکسر به کردار باد

همه قلعهء مسجدی را خراب

بسازید تامن شوم کامیاب

بسوی قلعهء مسجدی تاختند

برفتند و دیوارش انداختند

بهر خانه کو بدی زرنگار

منقش به کردار باغ بهار

زدی آتش اندر درو بام او

که سوی فلک برد پیغام او

خرابی در ایوانش انداختند

بیکدم چو ویرانه اش ساختند

برنس پس از آنکه خانه و مایملک میرمسجدی را خان را به آتش می کشد، بسوی سنگر مجاهدان ملی در جلگهء خضری کنار روی می آورد.

میرمسجدی خان و مجاهدین در آنجا در برابر ایلغار گران می ایستند و جانانه می جنگند. سخن هاییکه میرمسجدی خان به یارانش می گوید، نشان دهندهء موضع استوار و انقلابی اوست:

روان گشت لشکر چو دریای آب

که "برنس" نهنگی در او کامیاب

سوی جلگهء خضری نهادند رو

که بودی درو مسجدی نامجو

چنین گفت آن مسجدی برسران

که ای کامگاران نام آوران

نماند کسی در جهان جاودان

چنین است امر خدای جهان

هرآن کو زمادر بزاییده است

به آخر سرش خاک ساییده است

بود آنکه نامی بچنگ آوریم

شگفتی به خلق فرنگ آوریم

بباشید در جنگ همه پایدار

که این نام ماند زما یادگار

بدین گونه بودند یلان درشتاب

که سرزد از برج کوه آفتاب

به لشکر برآشفت برنس بگفت

چه دارید مردانگی در نهفت

بگیرید مر دور این قلعه زود

برآرید دودش به چرخ کبود

نمانید یکتن کس از عام و خاص

کزین جایگاه زنده گردد خلاص

بیکبار لشکر بفرمان او

بجنبید از جا بکردار کوه

به نزدیک دیوار او تاختند

بگردون سراز کینه افراختند

درآن لحظه هم مسجدی با یلان

کمر بسته برکین نام آوران

بیک برج دیوار درویش (3) را

فرستاد جان و دل خویش را

بهمراهش خیلی زنام آوران

بگفتا تو باش آنطرف پاسبان

به برج دگر با غلام (4) این بگفت

که ای شیر دل، بخت بهر تو جفت

دگر برج در دست احمد (5) سپرد

محمدشه (6) را همرهء خویش برد

بفرمود آنگاه که ای سرکشان

چه دارید دیگر مدارا نشان

بگیرید این کافران را به تیر

که اینجا مبادا شوند پایگیر

بدین گفته یکبار همه سرکشان

زدند دست برمار آتش فشان

برآمد فغان از دهان تفنگ

بجوشید درکام دریا نهنگ

وزان سوی هم خیل نصرانیان (7)

فگندند آتش هم اندرجهان

سراسر سیه شد جهان همچو دود

برامد فغان ها به چرخ کبود

وزان پس بیارید خمپاره غم

وزو نامداران کشیدن الم

بغرید غرابه (8) در روز کین

چو سیماب لرزید روی زمین

همی خشت برخشت برج حصار

بافگند آن اژدر پرشرار

وزان سوی هم نامداران جنگ

زدندی به تیر و به خشت و به سنگ

چنان می زدند سرکشان از درون

که شد خندق قلعه پرموج خون

بسی خیل نصرانیان کشته شد

که آن دورهء قلعه چون پشته شد

ازآن فوج کس زنده یکتن نماند

فلک بریلان آفرین ها بخواند

چو برنس مرین کار را دید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

بگفتا که تا یاد دارم بکین

نشورید با ما کس اندرزمین

همی ریش برکند و برباد داد

یکی حیله اش آندم آمد بیاد

دشمن از حیله های مختلف کار می گیرد. اما مقاومت رزمندگان همچنان ادامه دارد و سرسختانه در برابر توپ و اسلحهء برتر دشمن ایستادگی می کنند. اسلحه مجاهدین شمشیر های رقصانی است که با قوت ایمان و عشق به زاد و بوم و وطن به جولان درآمده است:

همی مومنان از درون حصار

بکوشید از چهار سو بهر کار

بیکسوی درویش و یکسو غلام

بیکسوی احمد یل نیک نام

بیکسوی آن مسجدی نامجو

بهمراه محمد شه کامجو

بدست هریکی تیغ و تیر و تبر

بکوشیدند هرگوشه چون شیر نر

گهی می زدندی به تیر و تفنگ

گهی می بکوشید برخشت و سنگ

بهر گوشه یی بود شور و فغان

قیامت بپا شد درآن دودمان

بدینگونه رزم آنزمان شد بپا

زمین گشت چون روی گردون سیاه

بشد کشته بسیار خیل فرنگ

نشد کام شان حاصل آنروز جنگ

بدانست "کاتن" (9) که شد کار تنگ

تباه شد همه نامداران جنگ

بگردید "برنس همی تلخ کام

کزین کرده برخویش گم کرد نام

میرمسجدی خان صدای خویش را بخاطر نام و ننگ بالا می کند و یاران را به مقاومت فرامی خواند:

وزان سوی هم مسجدی سرفراز

ایا نامداران بگفتا به ناز

که ای باد تان لطف حق پایدار

چنین است آیین مردان کار

بکوشید از کوشش نام و ننگ

برآرید کشتی زکام نهنگ

 

آن آزاده مرد باهنر که شعار نام و ننگ را بالا کرده است و درتلاش است تا کشتی جهاد را در دریای پرتلاطم از کام نهنگ بیرون کشد آنقدر به مقاومت و جان فشانی پای می افشرد که سرانجام زخم مهلکی بازوی توانا و رزم آورش را از کار می اندازد و همچنان عزیزی از تبار خویش را بنام (عبدالله) ازدست میدهد اما مقاومت همچنان ادامه دارد و مسجدی خان همچنان می رزمد. مرد کاردان جهاد که آگاهی نظامی اش پیوسته او را در رزمها یاری کرده است این بار نیز مانند قبل سنگرش را که دیگر قدرت دفاع ندارد تعویض میکند و چنین می نماید که او درک عمیقی از جنگهای متحرک چریکی دارد. با دشمن در محلی مواجه میشود که قدرت مقابله و میدان مانور داشته باشد. ا ین خصوصیت کار او را تاحد یک قومندان نظامی آگاه و کارکشته معرفی دارد:

جوانی بشد کشته عبدالله نام

زخویشان آن مسجدی نیکنام

بگردید هم مسجدی زخم دار

شد از دست بازوی آن نامدار

بدند مدتی اندرین گیرو دار

نشد بخت نصرانیان پایدار

بدزدید شب چهرهء آفتاب

ببرد و نهان کردش اندر نقاب

درآن شب بفرمود آن نامدار

بدرویش، آن مسجدی کامگار

که امشب تو در فکر این چاره شو

پی چارهء کار بیچاره شو

برآیید از قلعه خورد و کلان

مگر تا سلامت برآرید جان

درآن شب سوی ملک نجراب رفت

فلک گفت کز چشم ما آب رفت

مجاهد کبیر ما غرض تداوی و تجدید قوا به نجراب می کشد تا مجدداً به مقابلهء دشمن آماده شود. در همین آوان است که امیر دوست محمد از بخارا برمی گردد و برای بدست آوردن تاج و تخت سر مقابله با انگلیس ها را می گذارد.

واینک جای آن دارد که به مقایسه ای این دو شخصیت تاریخی بپردازیم. اولی که در نبرد با دشمن خسته و کوبیده شده تجدید قوا می کند تا به مقابلهء بعدی آماده شود ولی دومی از کوچکترین فتوری که در صفوف مجاهدین می بیند دلزده و مایوس می شود. بهتر است پیشداوری نکنیم و شاهد ادعای خود را از لابلای اوراق جنگنامه جستجو کنیم.

زمانی که امیردوست محمد بکوهستان می رسد، از همه اکناف مردم ومجاهدین براو جمع می شوند تا دربرابر انگلیس ها بجنگند.

وزان پس بفرمود آن پرزکین

به گردان ملک کوهستان زمین

که تاچند اینجا به عشرت بریم

بیایید که فرصت ز کف نسپریم

مبادا شود رشته از کف برون

شود رونق کار ما واژگون

بباید همه فکر لشکر شوید

یلان را زهر گوشه گرد آورید

ازان پس سوی برنس آریم رو

مگر برگشاید فلک آرزو

چو گردان شنیدند گفتار شاه

سراسر گشادند زبان در ثنا

وزان بعد هرگوشه نام آوری

زکند آوران ساختند لشکری

سراسر زمین گشت پر لشکرا

نهادند گردان همه رو به راه

چو در ریزه کوهستان آمدند

یلان بر شه دلستان آمدند

زپنجشیر نیر آمدند سرکشان

به خدمت برشاه خنجر کشان

بزرگان گردن کش گلبهار

رسیدند برخدمت شهریار

کنون باز بشنو زتاثیر کار

چنین است هنگامهء روزگار

که چون دوست محمد سرافراز کین

بدو زینت ملک کابل زمین

درآن روز در جنگ کوشید چند

به نصرانیان زو رسیدی گزند

دران روز درجنگ با خویش گفت

نخواهد مرا فتح گردید جفت

بدین مایه اندک سواران کار

فزون از سه ده اش نباشد سوار

گر امروز در جنگ آید شکست

بترسم فلک بندم آرد بدست

همان به که رو سوی لات (10) آورم

ثباتی بدان بی ثبات آورم

ازآن رزمگاه رو برتافت زود

که آگه ز کردار او کس نبود

امیرکبیر (؟!) سراسیمه نبرد گاه را ترک می گوید و بدون آنکه حتی به نزدیکترین کسان خود مانند محمد افضل خان فرزندش، اطلاعی بدهد از معرکه فرار میکند. مجاهدین را در بحبوحهء کار تنها میگذارد و در واقع ضربت را اوست که از عقب بر مجاهدین وارد می سازد.

امیردوست محمد که نمی خواهد ظاهراً بار مسوولیت عدم مقابله اش را در برابر دشمن به تنهایی به دوش کشد، محیلانه در صدد برمی آید تا رضایت بعضی بزر گان جهاد را نیز کسب کند و آنها را با این تصمیم ننگ آور خویش همنوا گرداند. ازین سبب عنان جانب نجراب می کشد و بدیدار میرمسجدی خان می شتابد:

برفتی سوی مسجدی، شهریار

که او بود در بستر درد خوار

خبر بردند آنگاه به نزدیک او

که آمد شه کابل ای نامجو

بفرمود کز جاش برداشتند

روانش به نزدیک شاه داشتند

بیامد بر شاه و بوسید دست

به خواهش زبان برگشاد و نشست

امیردوست محمد برای توجیه فرار خود، دلایل می تراشد و از میر مسجدی خان طلب مشاورت درین امر خطیر مینماید:

دگر درخیالم ره چاره نیست

چو من هیچ زین چاره بیچاره نیست

ازین پس سوی لات روی آورم

تن خود به آتش چو مو آورم

ازینم دگر راه تدبیر نیست

که در ترکش بخت من تیر نیست

میر مسجدی خان با صراحت تمام مخالفت می کند:

به شاه گفت پس مسجدی نامدار

که ای شاه فرخ دل کامگار

زمن عقل و دانش ترا بیشتر

بباشد یا خسرو تاجور

ولیکن به گفتار من گوش کن

که کار آزموده است مرد کهن

توگر سوی لات آوری روی خویش

به بند افگنی دست و بازوی خویش

فرستد ترا سوی هندوستان

که محروم مانی تو از دوستان

نماند کسی هیچ جنبنده سر

به کابل زمین در رخ کینه ور

مدارای ما در مدارای توست

وگرنه زما برتوان کند پوست

بگردد جهان بی تو زیر وزبر

تویی پرده دار و مشو پرده در

میر مسجدی بزرگ می داند که جنبش ضد استعماری بدون رهبری پراگنده می شود و درچار ضعف و ناتوانی می گردد. ازینروست که نمی خواهد امیر دوست محمد جنبش را یله کند و تسلیم دشمن شود. با تمنا برایش می گوید که تو پرده دار ماستی و پردهء مارا مدران. درین التجای انسانی میرمسجدی چه رازی نفهته است؟ او نمی خواهد مقاومت مردمش فروکش کند و بدون رهبری بماند. او برای جنبش ملی دل می سوزاند و به آن عشق می ورزد. او وجود امیر دوست را باهمه نا توانایی هایش و ضعف اراده اش، علی العجاله برای جنبش ضروری می داند. خلاف وضع امروز جهاد ما که هر رهبر تنها وجود خود را برای جنبش مقاومت کافی می داند و دیگران را بحساب نمی آورد، او چنین محاسبه نمی کند.

میرمسجدی خان آرزمند است تا تمامی رهبران و بزرگان نامدار قوم یکدست شوند و علیه دشمن دریک صف واحد برزمند.

درک میر مسجدی خان از جامعهء خانخانی و فیودالی آن روزگار که عدم تمرکز درتمامی ساحات زندگی حکمروا بود، او را برآن میداشت تا ازهمه نامداران و بزرگان قوم بخواهد که دست وحدت بهم بدهند و سنگر ملی را دچار تشتت و پراگندگی نگردانند.

اما امیردوست محمد دراندیشهء کامیابی ووحدت ملی نیست. او در فکر سودای سود و زیان خویش است. گاهی عدم تسلیحات کافی را بهانه می آورد و زمانی هم از زندانی بودن عزیران خویش در دست انگلیس ها سخن بمیان می آورد:

بدو گفت پس شاه کابل زمین

که هان ای خردمند با عقل ودین

ترا گفته ها باشد از راستی

زبانت ندارد سرکاستی

ولیکن مرا چاره زین کار نیست

که در رنج من بوی تیمار نیست

که تامن سوی لات روی ناورم

یقین دان بکف آبرو ناورم

بود اهل من نیز آنجا به بند

پی چارهء کار من مستمند

میرمسجدی خان بازهم اصرار می کند و مانع تسلیم شدن او بدشمن می گردد. اما امیر تسلیم طلب که آبروی خود را دردست لات می بیند، نه درمیدان رزم، کم می شنود:

زنو باز میرمسجدی نامدار

سخن گوی گردید برشهریار

زهرگونه گفتار آورد و برد

بدان خسرو تاجور برشمرد

ولیکن نیاورد شاه رو بدو

به جز باد نشمرد گفتار او

نیامد به شاه گفت او کارگر

ازو مرغ طبعش نبگشاد پر

زجا جست برشد ببالای زین

روان گشت برسوی کابل زمین

وزان پس سوی لات بنهاد رو

که تا بررود نزد آن نامجو

پس از آنکه امیر دوست محمد پشت به مردم و مجاهدان می کند و تسلیم انگلیس ها میشود، صفوف مجاهدان ازهم می پاشد و جنبش ملی برای چندی دچار سکته می گردد. امیر تسلیم منش، فرزند خود افضل خان را نیز به تسلیم فرا می خواند و بدین ترتیب یکسره در خدمت انگلیس ها در می آید.

اما در برابر مجاهد کبیر کوهستان در فکر چارهء کار است تا چگونه می تواند براین زخم مداوایی بجوید.

"جنگنامه" غلامی همانطوریکه قبلاً متذکر شدیم، گذشته از تصویرنمایی های حماسی و تاریخی از مایه های دیگر نیز بهره وراست. که ما درسطرهای بعد گوشه هایی ازین مایه های فرهنگی، سیاسی، استعمارشناسی، و تاریخی آن را برمی شمریم. و همچنان برارزش های ادبی و هنری آن نیز اشاره هایی میکنیم.

ادامه در صفحه بعد





نوع مطلب :
برچسب ها :






 
   

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب


استخاره آنلاین با قرآن کریم

فال امروز